تازه بلیط ها رسیده دستم.
پرواز رفت سه شنبه ۱۱ فوریه(۲۳ بهمن) ساعت ۴۵/۲۰ به مقصد بانکوک
پرواز برگشت پنج شنبه ۱۹ فوریه (۱ اسفند۹ ساعت ۲۲ به مقصد تهران
اولین باره که ذاریم می ریم یه کشور بیگانه و سرزمین کفر(این عین لغت مادربزرگمه) . سیما خیلی خوشحالمه . منم .اما برعکس روز ۱ اسفند تهران یه دوره آموزشی برای مدیران سازمان هست که من باید کل کاراش رو هماهنگ کنم. هماهنگ شده اما می دونم رییس گیر میده .این همینطوری گیر میده چه برسه به ... اه
سر کار فکرم تو تفریحه و تو تفریح فکرم سرکار .اما اینبارو رییس جان کور خوندن. بگه نرو یه شست حوالش می کنم و خلاص .بعد برگشتن از مسافرت می گردم دنبال کار .
فراموش میشویم.
زودتر از آن که فکرش را بکنیم
و خدا فراموشی را آفرید ،
بعد از اولین انسان.
عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم
، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم.
شاملو
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
شماره نیافتاده بود .تردید داشتم که جواب بدهم یا نه
- بله بفرمایید؟
-چند لحظه منتظر بمانید...
بوق انتظارش یه نوحه ترکی بود که لابد راجع به عاشورا بود .
یک دقیقه گذشت و من منتظر اثبات حماقت خود بودم برای جواب دادن به این شماره . لابد هنوز داشت در مدح فضایل سرور و سالار شهیدان دو عالم نوحه سرایی میکرد .
دو دقیقه گذشت...
- از انتظار شما متشکریم .
و گوشی قطع شد.
استخوان هام از عصبی شدن درد گرفته بود .
ای خدا حماقت تا کجا.
ای کاش هرگز هرگز هرگز تو کشوری بدنیا نمیآمدم که پدر و مادرم اذان درگوشم بگویند تا متبرک به نام الله بشم. ای کاش میتونستم داد بزنم که من از هرچی دین و مذهب متنفرم .
مذهبی که توش مزاحمت توجیه میشه : اول صبح . آخر شب ، با صدای موبایل و تبل و دهل باید ... به اون مذهب.
بچه عقابها با حرص و ولع مشغول خوردن لاشهی کبوتری بودند
و مادرشان با مهربانی آنها را نگاه میکرد
و کبوتر چشم انتظار، در تاریکی شب دعا میکرد که
فرزندش به سلامت به خانه برگردد.
---------------------
رسم روزگار همینه ...
که اخر کارش به "سی سی یو " کشید.
بردگی در دنیای مدرن
"گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولی است که دل در آن تنوان بست
گر عاشق و می خواره به دوزخ باشد
فرداست ببینی که بهشت همچون کف دست "
"مستان-همای"
....
آق فروت :دمت گرم با بهشتی که برامون پنج شنبه شب ساختی.
آق مهدی : از شما سپاس برای شراب ناب دوزخی
مه بانو : همراه همیشگی من ...
در پیچ گذر زمان
گاهی قهوهخانه ای برای صرف چایی
و گاهی پیچی تند برای ترس
آری
آرام و رام میرویم و میمیریم
................................................
راننده داره میرونه و من حوصله حرف زدنم نیست
شیشه ماشین پایینه و من دارم به بارون نگاه میکنم
چه آرام و رام
چشمم به یه پنجره میافته
بعضی پنجرهها انگار آرام رام چرخش چندسالیه یه انسان رو نشون میده. سالی ، انسانی پشت پنجره و اکنون کسی نسیت ...
باز آرام و رام
۱۰ بار نوشتم و پاک کردم
اصلا نخواستیم بنویسیم .
با من لج میکنی . فکر کردی علی آبادم شهریه . جوگیر شده
دیدی ... بهت .